|
موسیقی رپ اعتراض
|

ما مرد نيستيم»؛ اين نام تازه ترين آهنگ يک گروه رپ ايرانی در آلمان است. گروهی به نام «تپش ۲۰۱۲». اين گروه از دو سال پيش کار خود را آغاز کرده و به تازگی شاهين نجفی، ترانه سرا و گيتاريست اين گروه به آن ملحق شده است.
اين ترانه از سيزده ارديبهشت ماه امسال روی سايت YouTube قرارگرفته است و تاکنون بيش از ۳۱ هزار بازديد کننده داشته است.
ترانه از جامعه سنتی ايران و از ستمی که در طول ساليان بر زن ايرانی رفته است حکايت می کند.
اميد پور يوسفی، موسس و سرپرست گروه «تپش ۲۰۱۲» به رادیو فردا می گويد: «۲۰۱۲» اشاره به پروژه ای است که همه اعضاء گروه برای رسيدن به آن تلاش می کنند.
وی می گويد:«تپش ۲۰۱۲ يک گروه موسيقی نيست. بلکه سازمان و پروژه ای باز است که ما دو سال است کار روی آن را شروع کرده ايم.»
اميد می افزايد: «هدف ما در اسم اين گروه است. ما دوست داريم در سال ۲۰۱۲ در ايران کنسرت بدهيم. فکر می کنم يکی از معدود گروه های ايرانی باشيم که هدف مان را را در اسم گروه مان گنجانده ايم. اينشتين را مثال می زنم که می گويد: تصور از دانستن مهمتر است. ما اگر تصورش را داشته باشيم شايد بشود.»
اميد پوريوسفی که تا چهارده سالگی در ايران بوده، اکنون سال هاست که در آلمان زندگی می کند. وی می گويد که خود تا حدی جو سنتی و مردسالار ايرانی را تجربه کرده است.
خود او درباره سفرش به ايران می گويد:«بر خلاف کسان ديگر که برای ديدار خانواده به کشورشان می روند، من با اين هدف رفتم که بروم و ببينم که اصلاً درد کجاست؛ مردم چه می گويند و به خاطر همين هم هر روز در تهران، از اين طرف به آن طرف می رفتم؛ سوار اتوبوس، با اين و آن صحبت می کردم. اين (مشکل) را کاملاً تجربه کردم و حس کردم که اين مشکل ريشه دار است.»
از اميد پور يوسفی درباره تجربه شخصی خود او می پرسم و اينکه آيا تاکنون زندگی در محيطی مردسالار را آزموده است؟
اميد می گويد:«با اينکه اقوام ما که در تهران زندگی می کنند، آدم های مدرن و تحصيل کرده ای هستند، مشاهده کردم که زن، نقش دوم را بازی می کند و اين باعث درد است. در خانواده خودمان هم با اينکه پدر و مادرمان آدم های تحصيل کرده ای هستند، مرد سالاری را کاملاً احساس می کنيم. در دل پدر من [با وجود سال ها زندگی در يک کشور اروپايی]، هميشه يک مرد سالاری وجود دارد و برای مادرم هم بعد از پنجاه، شصت سال هنوز اين مساله قابل هضم نيست.
شاهين نجفی، سراينده شعر ترانه «ما مرد نيستيم» از زاويه ای شاعرانه تر و انسانگرايانه به قضيه نگاه می کند.
وی می گويد: « برای من تجربيات، فقط اتفاقات روزمره زندگی نيست بلکه اتفاقاتی است که در ذهن انسان می افتد. حتی تجربه ای که برای ديگران و انسان های ديگر اتفاق می افتد می تواند بر روند فکری انسان اثر بگذارد. با آن احساسات ارتباط برقرار می کنيم. اتفاق ديگران اتفاق خود ما می شود.»
اميد پور يوسفی می گويد که پس از قرار دادن اين آهنگ بر سايت You Tube بسياری از مردان از شنيدن آن خشمگين شده اند و اين ها را می توان از نظراتی که پای اين آهنگ گذاشته اند نيز دريافت.
اين گفته را با شاهين نجفی ترانه سرای اين آهنگ که دو ماه است به گروه پيوسته در ميان می گذارم.
وی می گويد: «اين مسئله ای ست که متاسفانه وجود دارد و شما اگر چشمتان کج باشد و کسی اين را به شما گوشزد کند ناراحت می شويد.ما وقتی عيب و ايرادی را که داريم کسی بگويد ناراحت می شويم و وقتی اين اتفاق از طرف هم جنس ما، هم طبقه ما و دوست ما انجام می شود، برای ما سنگين تر است.»
شاهين نجفی کار خود را در ايران به عنوان ترانه سرا آغاز کرده است. در نوجوانی به خواندن و نوازندگی گيتار روی آورد. مدتی سرپرست يک گروه موسيقی زيرزمينی در ايران بود و پس از افزايش فشارها به آلمان آمد.
در آلمان مدتی سرپرست گروهی به نام «اينان» بود و اکنون هم خواننده و نوازنده گروه «تپش ۲۰۱۲» است. گروه رپ «تپش ۲۰۱۲» هفت عضو دارد که برخی ايرانی و شماری ديگر نيز از مليت های گوناگون هستند.
از اين گروه، تاکنون دو آلبوم به نام های «ما ايران هستيم» و «از تهران تا برلين» منتشر شده است و آلبوم سوم گروه نيز در راه است.
رپ "ما مرد نیستیم" با هر مصراع، گویی بر صحنهای از زندگی زن دردمند ایرانی نور میاندازد و از آن عکس میگیرد. تظاهر به باکرگی، خودسوزی، انزوا، حجاب، تحمل تحقیر و خشونت، بازیچه بودن برای هوسهای جنسی مرد. شاهین نجفی، شاعر و خواننده این رپ، واژهها را دقیق انتخاب کرده است. هر مصراع دردی را بازگو کرده، انتقال میدهد. موسیقی این رپ از گروه تپش ۲۰۱۲ است، گروهی ایرانی – آلمانی به سرپرستی امید پوریوسفی، که از سال ۲۰۰۶ آغاز به کار کرده و در آلمان از رسمیت و شهرت برخوردار است. شاهین نجفی سال پیش همکاریاش را با این گروه آغاز کرد.
نجفی ۲۷ سال دارد و تا سه سال پیش در ایران زندگی میکرد. در آنجا به تحصیل در رشته جامعهشناسی مشغول بود و با گروههای موسیقی زیرزمینی پاپ و اسپانیولی و راک همکاری داشت. وی که سه سالی است از تهران به کلن آمده است، در آلمان نخست با گروه "اینان" همکاری داشت.
پیشتر شاهین نجفی پاپ و راک میخواند. اما به گفته خودش این زمینهها برایش ارضاکننده نبودند. او دوست دارد بتواند در ترانههایش زندگی اجتماعی را مثل رمان به تصویر بکشد. رپ این امکان را در اختیار او میگذارد. وی میگوید: «یک چیزی که در رپ وجود دارد، این است که شما این امکان را دارید که یک چیز را به تصویر بکشید. یعنی اگر این قدرت را داشته باشید که از ایماژهای جملات استفاده کنید، از تصاویر ذهنی استفاده بکنید، جلوی مخاطب یک تصویر سینمایی بوجود میآورید. آن نفر دیگر گوش نمیکند، بلکه کار را میبیند. دیگر فقط نمیشنود، بلکه انگار دارد جلویش اتفاق میافتد. رپ میتواند واقعیت تلخ اجتماعی ایران و حتی کسانی که خارج از ایران هستند را بازتاب دهد.»
"ما مرد نیستیم" در عرض مدتی بسیار کوتاه از طریق اینترنت بازتابی وسیع داشته است. از روز اول ماه مه که ویدیویی از این رپ در سایت اینترنتی "یوتیوب" قرار گرفته تا بعدازظهر روز یکشنبه (چهارم ماه مه) که این گزارش نوشته میشود ۷۴۶۲ نفر از آن دیدن کردهاند. یعنی حدودا یک نفر در هر دقیقه.
یقین است که شعر، موسیقی و اجرا، سه عامل تعیین کننده برای موفقیت هر ترانهای هستند. و در مورد ترانه "ما مرد نیستیم" این سه عامل به خوبی در کنار هم قرار گرفتهاند. اما آنچه بیش از همه برای بازتاب و پذیرش این ترانه رپ نقش ایفا کرده، آن است که شعر آن منعکس کننده روح زمان است.
شعر در چارچوب نشان دادن بدبختیهای زن ایرانی باقی نمیماند؛ نمیتواند هم باقی بماند. جنبش زنان در ایران با نیروی تمام به جلو میرود. شاعر به تسلیم و سازشپذیری مردان در برابر قدرتمندان معترض است. قهرمانان و پهلوانانی چون رستم، دیگر وجود ندارند. نجفی میگوید: «شاید من دارم خطاب به زن صحبت میکنم. شاید به نوعی هم با مردها صحبت میکنم. شاید به نوعی آن غیرت اجتماعی و تاریخی مردها را میخواهم به جوش بیاورم که آقا بلند شوید، حرکتی. اتفاقی.»
Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: شاهین نجفی (سمت راست) و امید از گروه تپش ۲۰۱۲
"ما مرد نیستیم" زنان را به رهبری جنبش آزادیخواهی فرامیخواند. شاعر این
نیرو را در زنان میبیند. چون زنان این نیرو را از خود نشان میدهند، در
همه زمینهها. مردان راهی ندارند به جز پذیرش آن. زندگی سه ساله در غرب
نیز به شاعر امکان بیشتری برای دیدن امکانی داده است که زنان میتوانند
برای استقلال و رشد داشته باشند. شاهین نجفی میگوید: «مردها به این نقطه
رسیدهاند و در جوامع یک مقدار عقبتر هم مطمئنا خواهند رسید که زن را
باید باور کنند. دیگر حتی این جمله جالب نیست که بگویند "ما به زنها میدان
میدهیم". زن میدان خودش را بدست آورده و دارد کار میکند. تو چه بخواهی،
چه نخواهی، چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، زنها به قول معروف میدان
را در دست دارند و دارند کار میکنند و هیچ کس هم با آنها نباشد،
میتوانند کار خودشان را بکنند.»
شاهین نجفی از استقبالی که تا کنون از کارش شده، بسیار متاثر است و آن را نتیجه درد مشترک بسیاری از زنان و مردان میداند، دردی که وضعیت اجتماعی ایران در اعضای جامعه آن بوجود آورده، بیآنکه حتی خود بدانند: «آنچه را شما در خانواده - البته امیدوارم کسی این را در خانه تجربه نکرده باشد - در اطرافیانتان، در کوچه و خیابان میبینید، این درد در درون شما بدون اینکه شاید احساس بکنید بوجود میآید و یک زمانی بیرون میزند. هنر یک راهی است که شما با آن این درد را بیرون بدهید. به قول صادق که میگوید من برای سایه خودم مینویسم، من هم حقیقتا هیچ وقت فکر نمیکردم که به چنین کاری انقدر گوش کنند و با آن ارتباط برقرار کنند. الان هم وقتی میبینم ، و روز اول که دیدم که کار انقدر گرفت، به جای اینکه خوشحال بشوم، گریهام گرفت و گفتم که واقعا این دردی است که همه احساس میکنند و دردی است که همه دارند. مسائلی است که دارند و خود مردها هم میبینم که صحبت میکنند. مردان خودشان هم ناراحتند و این مسئله را احساس میکنند . و من باور دارم که وضعیت زنان در ایران روز به روز به شدت قویتر میشود و آینده ایران مطمئنا با تصمیم زنها تغییر خواهد کرد.»
استقبال از رپ "ما مرد نیستیم" به نظر شاهین نجفی روزنه امیدی را هم برای هنرمندان جوان و کوشا در ایران باز میکند. وی برای آنان پیامی دارد: «من مایلم از این فرصت استفاده کرده، بگویم که این کار در عرض این چند روز فقط نشان داد که – این را خطاب به کسانی میگویم که موسیقی کار میکنند – ناامید نشوند و بدانند که حتی اگر کاری را هیچ شرکتی ساپورت نکند، هیچ کس به این دلیل که این کار میخواهد حرف بزند این کار را پشتیبانی نکند، حتی سایتها هم قبول نکنند که این کار را پخش کنند، باز هم این نشان میدهد که کاری که انگشت روی مسائل حساس میگذارد و حرف دل را میزند و میخواهد با واقعیت طرف شود، مثل خیلی کارهایی که در ایران هم هست و دارد پخش میشود، این کار اثر خودش را میگذارد و آینده موزیک ایران به توسط آن شرکتهایی که ما میشناسیم که چه کسانی را رو میآورند، تعیین نمیشود. و موزیک اصیل ما، اصیل از نظر معنایی میگویم، با موسیقی اعتراض و آن چیزی که واقعیت جامعه ما را بازتاب میدهد تعریف خواهد شد.»
مثل اون دختری که پردشو دوخته و اون که پول نداشت تو آتیش سوخته
مثل مادرم با اون زندگی زوری زنی که خلاصه شد تو قابلمه وقوری
کسی تا حالا نتونسته ببینه بدنشو کسی از سر نتونسته بگیره روسریشو
می گفت بعد مرگ میبرنش جهنم می گفت آدم و از سرمو آویزون میکنن
گفتم :مگه نگفتن پهشت زیر پای شماست مامان بهشت سر کاریه بیا دنیا رو بچسب
می گفت.اذون داره میگه مو تنم سیخ شده گفتم:می ترسی ترس به روحت میخ شده
هفتاد سال زن بوده یعنی کلفت یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت
زنی که گناه بود بودنش ولی بی جرم زنی که استحاله کرده بودنش تو فرم
کسی که خیانت نکرد به شوهر چی شد؟ : پنجاه سال فحش شنید و کتک خورد
باید تو سری بخوره بمیره نفس نکشه عکس هیچ پرنده ای رو بی قفس نکشه
زنی که همیشه یه سایه اونو می پایید عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید
تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم
مث وطن شدی همدم ولگردا تقدیر تو دست توی واسه فردا

آزادی مفهومیست چالش بر انگیز که بار ها مورد کنکاش قرارگرفته است.در مجموع تعابیری اینچنینی که می توانند روحی فضایی داشته باشند همیشه دستخوش تفاسیری غلط قرار گرفته اند.در منشور سازمان ملل از آزادی به عنوان قدرتی متعلق به انسان برای انجام هر کاری تا جایی که به حقوق دیگران آسیب نرساند یاد شده است.البته این تعریف ـ که انسان را به عنوان شهروندی در جامعه ی مدنی در برابر انسان به عنوان بشری آزاد از خویش قرار می دهد ـ به درستی توسط مارکس نقد شد.چرا که هنوز گزاره های مذهب ـمالکیت ـبرابری وامنیت در آن مجهول بود.اما در سیستم فکری و اجتماعی جوامع دست چندم همچون ایران این داستان شکلی تراژیک می یابد.چرا که به دلیل تداوم تاریخی تسلط حکام خودکامه ی دین مدار مجال برای رشد هر جنبه ای از تعریف کلی آزادی در نطفه خفه شده است.با اینکه صرف رهایی دولت از مذهب نمیتواند تضمین کننده ی آزادی بشر باشد امادر تعریفی هگلی رهایی دولت از هر شکلی از اقتدارگرایی در شکل گیری دید هستی شناسانه ی آن اساسی خواهد بود.مذهب به زعم نیچه نیز آن قسمت از روح شکست خورده ی بشر یا شکست خوردگان تاریخی را در بر می گیردکه در سیری تاریخی توسط جریان قدرت برای مهار بشر بازیافت میشود. پس طبیعی ست که دربرابر نقد آن دولت یا قدرت دینی و مردم مذهبی به عنوان کارگزاران و کاربران این پروژه واکنش نشان دهند. دولت اسلامی درایران به عنوان سردمدار مبارزه با نقد دینی وروشنگری گوی سبقت را از همه ربود و در این راه دست به زیرکانه ترین سفسطه ها زد.اما تلاش روشنفکران مذهبی و در برحه ای از زمان همدلی شاخه هایی از جریان چپ برای تطهیر دین و هماهنگ نشان دیدن آن با فرهنگ مترقی جامعه بیشترین سود را برای آن به همراه داشت.از همین رو سیر رو به جلوی نقد دین به تعویق افتادو هنوز برای بسیاری از ایرانیان حساب دین از حکومت جداست در صورتی که به درستی میتوان اثبات کرد که ماهیت اسلام چیزی جز آنچه که حکومت ایران به آن عمل میکند نیست.اصولگرایان اسلامی حقیقت اسلام را به روشنی نشان داده اند و سوال این است که اصرار روشنفکران مذهبی برای تفسیری نو و لوترمابانه از آن در چیست؟ این دیدگاهی عوام فریبانه است که اینان نقد را تنها محدود به مفهوم ولایت فقیه و حکومت اسلامی مینمایند و هیچگاه سعی دربه چالش کشیدن دین نکردند.دین در دموکرات ترین حالت خود نیز معنای آزادی را بر نمیتابد.مذهب شناخت انسان از خود از طریقی غیر مستقیم و از طریق یک میانجی میباشد واین تعبیر با آزادی به مثابه قدرتی پراتیک و مستقیم در تناقضی آشکار است.از همین رو به تعبیر مارکس انسان مذهبی خود را مدام درتعارض با شهروندی اش ودیگر انسانهای عضو جامعه میبیند.در نهایت تصور آزادی با تفکر مذهبی دیر یا زود انسان را دچار یک سردرگمی دردناک میکند.انسان توان تطبیق زندگی واقعی با دنیای آسمانی دین را از دست میدهد.شاید به نوعی بتوان این سرگشتگی را در نوشته های روشنفکرانی مذهبی همچون شریعتی ـ گنجی و سروش مشاهده کرد .چیزی که آنان هیچگاه به آن پی نبردند معنای این جمله از مارکس بود:
نقد مذهب نطفه ی نقد جهان اشکباری است که مذهب هاله مقدس آنست.











elahe boghrat این کار را به شاعر عزیز مریم هوله تقدیم کردم
http://www.newproline.com/modules.php?name=News&file=article&sid=642
...و تو
در نهستی
بزرگی
مهدی.
اضافه هایت را
خدا می داند!
(نهست:غیبت در سربازی)
گوشم از صلوات پر بود
برادر
....وسیگار تو از حشیش.
صلوات و حشیش
با هم برادرند!
ذلت
آی خوار ما را....
داشتم می گفتم به خواری کشیده اند
خروش از ته حلقوم تو بی هود گی ست برای این مردم.
شباهنگام
بر نعش تف آلوده مان
ضجه دیگر نمی زند کسی
این جماعت از یاد برده اند ما را.
سال گذشته سال خواری بود و
روزهای بعد دقیقه های زاری و خفت.
ما را چگونه به رقص کشیده اند
شرم از حضورمان شرم می کند.
آی خوار شما را...
داشتم می گفتم به نعش های شیک و اصیل
سر گرم و تن شان
بوی عطر های غریبه می داد ـ
این بته دار ها گوش هاشان را
گوه گرفته است.
هزار سال محمدی ست
که روز پای سفره
برای خوار مادر تازی
نذر می کنند و
شب
دوش با فاسقان گذشته
پیاله به هم می زنند و
می رقصند.(از همین گوشت ها حرف می زنم).
د یگر از که برای که قصه می گویی؟
وقتی باور ذلت
به آغوش کشیده است ما را
چونان خاک ....مرده را.
با تو دیگر از کدام شعر
شبگریه ساز کنم باکره؟! ـ
که شکوه بودنت را
به شوکت ابلیس و بسترش فروختی
چونان مرده ای
در برابر
خاک.


حکم دادگاه نسرین افضلی، روزنامه نگار و فعال حقوق زنان، مبنی بر شش ماه حبس و ده ضربه شلاق، به وکیل وی ابلاغ شد. نسرین افضلی، در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۸۵ به دنبال حضور مقابل دادگاه انقلاب به همراه سی و دو نفر دیگر دستگیر شده و به مدت سه روز در بند ۲۰۹ زندان اوین و یک روز در بند عمومی زندان زنان در بازداشت به سر برده و سپس با قرار کفالت آزاد شده بود.
:چنين احکامي، سردرگمي وآشفتگي اينها را در مورد مسائل زنان نشان مي دهد.
فکر مي کنم با روندي که جنبش زنان درکشور روز به روز گسترده تر مي شود
هرروز افراد بيشتري به آن اضافه مي شوند و ده نفر، چندصد نفر، چندهزار
نفر را اگر بتوانند زندان کنند، اما نمي توانند چند ميليون نفر را زنداني
کنند.مرجان
ساتراپی در سال 1348 در شهر رشت در خانواده ای روشنفکر و مرفه پا به دنیا
گذاشت. مادرش نوه ناصرالدین شاه بود و پدرش روشنفکری مارکسیست. او در
ژاندارک و رازی درس خواند.
در 14 سالگی از طرف خانواده به
اتریش فرستاده شد. در 18 سالگی برگشت و در دانشگاه آزاد در رشته ارتباطات
تصویری درس خواند. چند سال در ایران کار کرد؛ همکاری با مجلات به عنوان
گرافیست، تدریس زبان و نقاشی. سال 1994دوباره مهاجرت را انتخاب کرد و به
فرانسه رفت و در استراسبورگ رشته تصویرگری خواند. از سال 1997 در پاریس
زندگی میكند و کارش نقاشی و تالیف كتابهای كودكان است و با مجلات و
روزنامه های متعددی همكاری دارد.
در سال 2000 کتاب مصور "پرسپولیس" را که شرح خاطرات او از کودکی، پایان زمان شاه، انقلاب، جنگ، اعدام ها، مهاجرت در نوجوانی، زندگی در غربت، برگشت به وطن و ... است، به زبان فرانسوی در فرانسه منتشر کرد و با موفقیت اولین جلد، هر سال یک جلد دیگر به آن افزود تا اینکه در سال 2003 پرسپولیس 4 را منتشر کرد. طبق آمار سال گذشته بیش از چهار صد هزار نسخه از این کتاب در فرانسه و بیش از یک میلیون و دویست هزار نسخه با ترجمه های مختلف در جهان به فروش رفته است.
مرجان با تصاویری سیاه و سفید و زبانی ساده و روان، روایت خود را از مشاهدات و تجربیاتش دارد و همین صمیمیت است که نوشته هایش را به دل مخاطب می نشاند.
ساتراپى در مورد ایده اصلى نگارش "پرسپولیس" در مصاحبه اى با پایگاه اینترنتى pantheon comics گفته است:
از بدو ورودم به فرانسه در سال 1994 دائما در مورد زندگى ام در ایران براى دوستانم تعریف مى كردم. تلویزیون گاه و بیگاه تصاویرى از ایران نشان مى داد ولى این تصاویر گویاى برداشت هاى من نبودند. دائما باید گوشزد مى كردم كه واقعیت آن طور كه در تلویزیون نشان داده مى شود نیست. من 20 سال است سعى مى كنم به محیطم توضیح دهم كه ایرانى بودن بد نیست...
از کتاب های دیگر مرجان "دیوها از ماه می ترسند"(2001)، "قلاب دوزی ها" (2003) و "خورش آلو با مرغ"(2004)است که همگی مصور هستند.
فیلم کارتونی پرسپولیس به کارگردانی مرجان ساتراپی و ونسان پارونو فشرده ای از چهار جلد کتاب پرسپولیس را به نمایش می گذارد. این فیلم در جشنواره فیلم کن 2007، جایزه ویژه هیئت داوران را برد.
مگر می شود فیلمی کارتونی چنین منقلب کننده باشد؟
همراه با دیگر همکارانم در پیش نمایش پرسپولیس برای رسانه ها، فیلم را می بینم. گرچه زبان فیلم فرانسه بود و زیرنویس انگلیسی داشت و همین خواندن ها تصاویر را از من می دزدید، ولی چون خود درون آن ماجرا بودم ـ انقلاب، جنگ، و ... ـ شاید زیاد هم نیاز به خواندن نبود، انگار که میدانستم چه میخواهد بگوید، گرچه او در زمان انقلاب بچه بود و من جوان.
من تا قبل از دیدن این فیلم فقط درباره مرجان ساتراپی شنیده و یا خوانده بودم، اینکه کتابهایش موفق بوده اند و خودش جاده های شهرت و موفقیت را می پیماید و من هم دورادور به عنوان یک زن ایرانی به او افتخار می کردم.
اما پس از دیدن این فیلم، و خواندن یکی از کتابهایش، بیشتر می شناسمش و حالا آگاهانه به او احترام می گذارم و افتخار می کنم.
به همت آقای امرشی مدیر مونگرل مدیا که نمایش این فیلم را در کانادا به عهده دارد، وقت مصاحبه ای تعیین شد و روز جمعه 7 سپتامبر 2007 در میان ازدحام جمعیت مقابل هتل هایی که ستارگان هالیوود و دست اندرکاران سینما برای جشنواره فیلم تورنتو در آنها اقامت دارند، راه خود را باز کردم و به هتل کنتینانتال و دیدن مرجان رفتم.
او به دلیل اینکه سیگار می کشید در حیاط هتل نشسته بود و مدیران برنامه تنظیم می کردند تا هیچ مصاحبه ای به درازا نکشد. مرجان چهار صفحه لیست دیدار و مصاحبه در دست داشت که هرکدام که انجام می شد یک خط رویش می کشید.او به زبانهای انگلیسی، فرانسه و فارسی با تسلط کامل مصاحبه می کرد و قرار هم بود که عکس گرفته نشود.
با آنکه معمولا پس از مصاحبه با اشخاص، سعی میکنم لحن محاوره ای مصاحبه را در پیاده کردن آن کنار بگذارم و زبان دستوری را به کار ببرم، ولی برای مرجان ساتراپی میخواهم این قاعده را کنار بگذارم تا لحن صمیمی او در مصاحبه روان شود، همانگونه که تصاویر ساده و صمیمی سیاه و سفیدش در جان تماشاگر جاری شد و اثر گذاشت.
از قول شما گفته شده داستانهای شما تماما واقعی ست. چقدر تخیل در این کار نقش داشته؟ آیا برای تاثیر بیشتر به بزرگنمایی هم متوسل شده اید؟
ـ ببینید یک چیزی که آدم هرگز نباید فراموش بکنه این هستش که تمام این کتابهایی که هست مسلما داستان مستند از زندگی من نیست. شما از لحظه ای که شروع به نوشتن یک داستان میکنید مسلما یک قسمت هست که قصه نویسی ست که مهمه چون در غیر این صورت اون داستان غیرقابل خوندن است. این قسمت رو نباید فراموش کرد. مهمترین چیز اینه که ما ازچیزهایی که می بینیم چی درک میکنیم. حالا اگر در فیلم دقیقا این یکی این حرف را زده یا دیگری و یا این سگی که در فیلم هست زرد بوده یا سفید یا سیاه، اهمیتی نداره چون اصل قضیه این نیست، اصل قضیه چیز دیگه ای ست.
چرا نام کتاب پرسپولیس است. گرچه در کتاب، سفری با خانواده به پرسپولیس داشته اید ولی چرا آن اسم را برای کتاب انتخاب کرده اید؟
ــ خود ما میدانیم که پرسپولیس تخت جمشیده و به زبان یونانی یعنی شهر فارسی ها یعنی ایران. برای اینکه آدم بخواد بفهمد امروز در یک کشوری چه اتفاقی داره میفته،خیلی اهمیت داره که آدم تاریخ اون مملکت رو بدونه. متاسفانه ایران رو همه مردم این طرف دنیا بعد از سال 1979 می شناسن. به همین دلیل هم هستش که درک نمی کنن که کشوری هست با هزاران سال تاریخ پشتش. خیلی از مردم[این طرف] فکر میکنن خوب اگر ایرانیها ناراضی هستن چرا کاری نمیکنن. در صورتی که تاریخ ایران رو اگر نگاه کنید میبینید که ایران همیشه براش هزاران اتفاق افتاده و موجی ست که همیشه میگذره. رابطه ای که ایرانیها با تاریخ خودشون و مملکت خودشون دارن خیلی فرق میکنه با یک آمریکایی که در مملکتی زندگی میکنه که 150 ساله مملکته. همه ی اینها رو باید درنظر بگیره.
مقامات حکومتی در ایران و نشریات دولتی فیلم شما را متهم به ضدایرانی بودن میکنند،خود شما در این مورد چه میگویید؟
ــ
من فکر میکنم این فیلم بقیه مردم دنیا را با ایرانی ها آشتی میده. برای
اینکه متاسفانه امروز حرفی که هست اینه که ایرانی ها رو همه به صورت
تروریست می بینند و این فیلم آشتی میده مردم دنیا رو با ایرانیان. هر کس
که این فیلم رو می بینه و از فیلم بیرون میاد میگه آه ما فکر نمیکردیم
ایرانیها همچین آدمهایی هستن. این برای من اهمیت داره. خود من آدمی هستم
که به دمکراسی ایمان دارم در نتیجه من میتونم بشنوم هر کسی هر چی بگه،
بگه.

ای سقوط بی تامل زیر تکبیر مداوم
محتضر شرم قدیمی ای تباهی مقاوم
به کدوم مذهب شومی که نگات رنگ غرور
می شنوم صدای مرگ و بی تحمل تو عبور
تو خودت خواستی که دنیا به حضور تو بخنده
این طبیعیه که روحت تو گذشته ها بگنده
وقتی تمثیل حضورت بی بها و بی دلیل
تو نماینده قومی شدی که تنش علیل
من چرا باید نگامو با چشای تو بسنجم
تو گلوت هرزه می خونه چرا از صدات نرنجم
بوی یک عقده ی پنهون میاد از کاسه ی چشمات
یه هزارس که تو داری این جناز رو رو دستات
من خجالت زده ی گناه مرسوم تو هستم
تو حماقت طلوعی و من از معجزه خستم
همین که تو اعدام می شوی یعنی که می شود باشی
رها شبیه پرنده ز دام می شوی یعنی که می شود باشی
و زخم های عمیقت چرک می کند کهنه می شود تو می میری
به مر گ می خندی و آرام می شوی یعنی که می شود باشی
چه فرق می کند برای گیتار زدن همیشه که ناخن نمی خواهی
بگو بکشید تو مگر رام می شوی یعنی که می شود باشی
به روی دار به مردم بگو داد بزن : که وقت گریه کردن نیست
تکان بخورید به خدا قتل عام می شوید یعنی که می شود باشید
عروس فاجعه فاحشه است تمام بچه های محله می دانند
بگو بگویند سکوت نشانه ی رضایت نیست
یعنی که می شود باشی
لا مصب از هبوط تا به حال
مار مار می کند
من شکل هر نبی که تو فکر کنی
بر او نزول کرده ام
او بعثت مرا همیشه ولی خوار می کند.
گفتم که اهل حال و هول حوا
-شکل لوط شدم
نا لوطی حرف های گنده گنده به من بار می کند.
من عاشقانه هزار بار مصلوب او شدم
او طعنه می زند
به مسخره انکار می کند.
حوای بی وفای من خرست کمی
ولی
آدم چه کار کند؟
عشق آدم و بیمار می کند.