|
لینک گفتگوی اختصاصی شاهین نجفی در با بامداد خبر
بامداد خبر-علیرضا موسوی: «واسه آدمای غم زده و غریب و تنها/واسه این همه توهین و تشر و فحش و دعوا/واسه تحمیل و خود فروشی و تو سری/واسه خدمت و جبر و توفیق زوری/واسه تجاوزای جنسی و بهره کشی/واسه فرار و فشنگ و فرصت خود کشی/واسه رشوه و پول زور زیر میزی/واسه خواب شب و جماع و نوک تیزی/واسه ترس تیر و خطر خشم شب/خبردار و پرچم و فحشهای زیر لب/واسه ستاره ی سرهنگای پاپتی/سخنرانی سرلشکرا ی در پیتی...» شاهین نجفی «واسه» ی همه ی اینها می خواند، در اعتراض به همه ی اینها و برای اینکه تسلایی باشد برای قربانیان همه ی این «درد»ها...
زیر زمین: اگر بخواهی شاهین نجفی را معرفی کنی، چه چیزهایی راجع بهش میگی؟
شاهین: یک شاعر غمگین و شوخ که تو نگاه اول شاید تو ذوق آدم بزنه،اما وقتی باهاش رفیق بشی کم نمیاره و کم نمیذاره. زیاد هم نمیتونه در باره ی خودش حرف بزنه. شیخ ابوسعید میگه چنان باش که از تو به گویند. نه خود از خود!...
...
تنها سودی که این موسیقی و خواندن و داستانش برایم تا الان به همراه داشت ،این است که یا من کسانی را پیدا کردم که پیش از این نمیشناختم یا کسانی مرا پیدا کردند و پیش از این مرا میشناختند و یا نه.
آن روزها ما بودیم و یک انجمن شعر ، که هر چند وقت به چند وقت رئیسش تعویض میشد .قصهای داشت برای خودش.من در همان فضا شکل گرفتم .زمانی رسید که دیگر ما جوانهای قدیمی آنجا شده بودیم .با تمام دیوانه بازیها و شأعرانگی هامان.حالا پس از چهار سال امیر عاشوری ،دوست شأعرم ،مرا پیدا کرده است.وقتی این عکسها را دیدم ...بگذریم.حالا خوشحالم از اینکه صدا مرزها را میشکند و بودنمان را میتوانیم اینگونه با یکدیگر تقسیم کنیم.من میمیرم، اما میدانم و با افتخار سرم را بالا نگاه میدارم که آنچه که گفتنی بود را گفتم تا شرمسار تاریخ نباشم.مهم نیست که نتیجه ی کار چه میشود.مهم نیست که ...
نه هنوز زمان فاش کردن نرسیده است.اطرافم موشها ی درندهای میچرخند و لبخند بر لب دارند و از آزادی و انسان و حقوق بشر و دوستی حرف میزنند و در قلبشان یک کثافت چند گرمی میتپد و مغز کوچکشان جاودانگی را با شهرت و پول همسان میداند.
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آماده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آماده ایم
امیر، داریوش،هادی،مهران،حامد،سینا،برزو... شاعر ،نقاش،کاریکاتوریست،قصه نویس،نوازنده،اهنگساز...
حالا هر کدام در غربت وطن غمگینشان به سر میبرند و من اینجا در میان غریبههای وطنی که فقط فارسی حرف زدن شکسته را میدانند و میخواهند به زودی ایران را آزاد کنند و هیچ از آنجا نمیدانند جز سفرهای تفریحیشان .
بگذار زمانمان در برسد.
نامه ی امیر و چند عکس از آن دوران را میگذارم که امیر عزیز برایم فرستاده است.


زیباترین حرفت را بگو
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
سال ۲۰۰۸ تمام شد و من هنوز نفس میکشم و بودنم را با شما اینگونه تقسیم میکنم.در این مدت هیچ گاه فرصتی نشد تا از خودم بگویم .همیشه دیگران از من گفتند و...