|
تصویری از حکومت امروز ایران در فیلم مرجان ساتراپی : دولتی که دخترهای معصوم و بیگناه را در لباسهای سیاه زندانی میکند و آنها را به کتک زدن خود وامیدارد، دولتی که یک میلیون نوجوان بیگناهش را با وعدهی کلید پلاستیکی بهشت و دختران باکرهاش به فنا میدهد، حکومتی که پلیسش زنها را بهخاطر دویدن در خیابان دستگیر میکند و هر جا زنی دست مردی را لمس کند سر میرسد، دولتی که جوانهای منتقد بیگناهش را بی هیچ دلیلی در زندان تیرباران میکند، و آخر سر هم حکومتی که پلیسش جوانها را از ترس دستگیر شدن در میهمانی به کام مرگ می فرستد .
مرجان ساتراپی در سال 1348 در شهر رشت در خانواده ای روشنفکر و مرفه پا به دنیا گذاشت. مادرش نوه ناصرالدین شاه بود و پدرش روشنفکری مارکسیست. او در ژاندارک و رازی درس خواند.
در 14 سالگی از طرف خانواده به اتریش فرستاده شد. در 18 سالگی برگشت و در دانشگاه آزاد در رشته ارتباطات تصویری درس خواند. چند سال در ایران کار کرد؛ همکاری با مجلات به عنوان گرافیست، تدریس زبان و نقاشی. سال 1994دوباره مهاجرت را انتخاب کرد و به فرانسه رفت و در استراسبورگ رشته تصویرگری خواند. از سال 1997 در پاریس زندگی میكند و کارش نقاشی و تالیف كتابهای كودكان است و با مجلات و روزنامه های متعددی همكاری دارد.
در سال 2000 کتاب مصور "پرسپولیس" را که شرح خاطرات او از کودکی، پایان زمان شاه، انقلاب، جنگ، اعدام ها، مهاجرت در نوجوانی، زندگی در غربت، برگشت به وطن و ... است، به زبان فرانسوی در فرانسه منتشر کرد و با موفقیت اولین جلد، هر سال یک جلد دیگر به آن افزود تا اینکه در سال 2003 پرسپولیس 4 را منتشر کرد. طبق آمار سال گذشته بیش از چهار صد هزار نسخه از این کتاب در فرانسه و بیش از یک میلیون و دویست هزار نسخه با ترجمه های مختلف در جهان به فروش رفته است.
مرجان با تصاویری سیاه و سفید و زبانی ساده و روان، روایت خود را از مشاهدات و تجربیاتش دارد و همین صمیمیت است که نوشته هایش را به دل مخاطب می نشاند.
ساتراپى در مورد ایده اصلى نگارش "پرسپولیس" در مصاحبه اى با پایگاه اینترنتى pantheon comics گفته است:
از بدو ورودم به فرانسه در سال 1994 دائما در مورد زندگى ام در ایران براى دوستانم تعریف مى كردم. تلویزیون گاه و بیگاه تصاویرى از ایران نشان مى داد ولى این تصاویر گویاى برداشت هاى من نبودند. دائما باید گوشزد مى كردم كه واقعیت آن طور كه در تلویزیون نشان داده مى شود نیست. من 20 سال است سعى مى كنم به محیطم توضیح دهم كه ایرانى بودن بد نیست...
از کتاب های دیگر مرجان "دیوها از ماه می ترسند"(2001)، "قلاب دوزی ها" (2003) و "خورش آلو با مرغ"(2004)است که همگی مصور هستند.
فیلم کارتونی پرسپولیس به کارگردانی مرجان ساتراپی و ونسان پارونو فشرده ای از چهار جلد کتاب پرسپولیس را به نمایش می گذارد. این فیلم در جشنواره فیلم کن 2007، جایزه ویژه هیئت داوران را برد.
مگر می شود فیلمی کارتونی چنین منقلب کننده باشد؟
همراه با دیگر همکارانم در پیش نمایش پرسپولیس برای رسانه ها، فیلم را می بینم. گرچه زبان فیلم فرانسه بود و زیرنویس انگلیسی داشت و همین خواندن ها تصاویر را از من می دزدید، ولی چون خود درون آن ماجرا بودم ـ انقلاب، جنگ، و ... ـ شاید زیاد هم نیاز به خواندن نبود، انگار که میدانستم چه میخواهد بگوید، گرچه او در زمان انقلاب بچه بود و من جوان.
من تا قبل از دیدن این فیلم فقط درباره مرجان ساتراپی شنیده و یا خوانده بودم، اینکه کتابهایش موفق بوده اند و خودش جاده های شهرت و موفقیت را می پیماید و من هم دورادور به عنوان یک زن ایرانی به او افتخار می کردم.
اما پس از دیدن این فیلم، و خواندن یکی از کتابهایش، بیشتر می شناسمش و حالا آگاهانه به او احترام می گذارم و افتخار می کنم.
به همت آقای امرشی مدیر مونگرل مدیا که نمایش این فیلم را در کانادا به عهده دارد، وقت مصاحبه ای تعیین شد و روز جمعه 7 سپتامبر 2007 در میان ازدحام جمعیت مقابل هتل هایی که ستارگان هالیوود و دست اندرکاران سینما برای جشنواره فیلم تورنتو در آنها اقامت دارند، راه خود را باز کردم و به هتل کنتینانتال و دیدن مرجان رفتم.
او به دلیل اینکه سیگار می کشید در حیاط هتل نشسته بود و مدیران برنامه تنظیم می کردند تا هیچ مصاحبه ای به درازا نکشد. مرجان چهار صفحه لیست دیدار و مصاحبه در دست داشت که هرکدام که انجام می شد یک خط رویش می کشید.او به زبانهای انگلیسی، فرانسه و فارسی با تسلط کامل مصاحبه می کرد و قرار هم بود که عکس گرفته نشود.
با آنکه معمولا پس از مصاحبه با اشخاص، سعی میکنم لحن محاوره ای مصاحبه را در پیاده کردن آن کنار بگذارم و زبان دستوری را به کار ببرم، ولی برای مرجان ساتراپی میخواهم این قاعده را کنار بگذارم تا لحن صمیمی او در مصاحبه روان شود، همانگونه که تصاویر ساده و صمیمی سیاه و سفیدش در جان تماشاگر جاری شد و اثر گذاشت.
از قول شما گفته شده داستانهای شما تماما واقعی ست. چقدر تخیل در این کار نقش داشته؟ آیا برای تاثیر بیشتر به بزرگنمایی هم متوسل شده اید؟
ـ ببینید یک چیزی که آدم هرگز نباید فراموش بکنه این هستش که تمام این کتابهایی که هست مسلما داستان مستند از زندگی من نیست. شما از لحظه ای که شروع به نوشتن یک داستان میکنید مسلما یک قسمت هست که قصه نویسی ست که مهمه چون در غیر این صورت اون داستان غیرقابل خوندن است. این قسمت رو نباید فراموش کرد. مهمترین چیز اینه که ما ازچیزهایی که می بینیم چی درک میکنیم. حالا اگر در فیلم دقیقا این یکی این حرف را زده یا دیگری و یا این سگی که در فیلم هست زرد بوده یا سفید یا سیاه، اهمیتی نداره چون اصل قضیه این نیست، اصل قضیه چیز دیگه ای ست.
چرا نام کتاب پرسپولیس است. گرچه در کتاب، سفری با خانواده به پرسپولیس داشته اید ولی چرا آن اسم را برای کتاب انتخاب کرده اید؟
ــ خود ما میدانیم که پرسپولیس تخت جمشیده و به زبان یونانی یعنی شهر فارسی ها یعنی ایران. برای اینکه آدم بخواد بفهمد امروز در یک کشوری چه اتفاقی داره میفته،خیلی اهمیت داره که آدم تاریخ اون مملکت رو بدونه. متاسفانه ایران رو همه مردم این طرف دنیا بعد از سال 1979 می شناسن. به همین دلیل هم هستش که درک نمی کنن که کشوری هست با هزاران سال تاریخ پشتش. خیلی از مردم[این طرف] فکر میکنن خوب اگر ایرانیها ناراضی هستن چرا کاری نمیکنن. در صورتی که تاریخ ایران رو اگر نگاه کنید میبینید که ایران همیشه براش هزاران اتفاق افتاده و موجی ست که همیشه میگذره. رابطه ای که ایرانیها با تاریخ خودشون و مملکت خودشون دارن خیلی فرق میکنه با یک آمریکایی که در مملکتی زندگی میکنه که 150 ساله مملکته. همه ی اینها رو باید درنظر بگیره.
مقامات حکومتی در ایران و نشریات دولتی فیلم شما را متهم به ضدایرانی بودن میکنند،خود شما در این مورد چه میگویید؟
ــ من فکر میکنم این فیلم بقیه مردم دنیا را با ایرانی ها آشتی میده. برای اینکه متاسفانه امروز حرفی که هست اینه که ایرانی ها رو همه به صورت تروریست می بینند و این فیلم آشتی میده مردم دنیا رو با ایرانیان. هر کس که این فیلم رو می بینه و از فیلم بیرون میاد میگه آه ما فکر نمیکردیم ایرانیها همچین آدمهایی هستن. این برای من اهمیت داره. خود من آدمی هستم که به دمکراسی ایمان دارم در نتیجه من میتونم بشنوم هر کسی هر چی بگه، بگه.