+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:25 توسط شاهین نجفی
|
خيال کن که بهشتی در کار نباشد- خيالش که آسان است، که جهنمی زير پايمان نباشد، و بالای سرمان فقط آسمان باشد، خيال کن که مردم همه در امروز زندگی کنند. خيال کن که مرزو بومی درکار نباشد- خيالش که مشکل نيست، که هيچ چيزی نباشد که برايش بکشی يا کشته شوی، که مذهب هم نباشد، خيال کن که زندگی همه مردم در صلح بگذرد، شايد بگويی خيالبافم، اما من تنها نيستم، و کاش تو هم روزی به ما بپيوندی، و دنيا متحد شود. خيال کن که مالکيتی در کار نباشد – که گمان نکنم بتوانی، که نه به آز نياز باشد و نه گرسنگی باشد، که انسان ها برادروار باشند، خيال کن که همه جهان برای همه مردمان باشد، شايد بگويی خيالبافم، اما من تنها نيستم، وکاش روزی تو هم به ما بپيوندی، و دنيا متحد زندگی کند