تبليغاتX
شاهین نجفی - من هنوز نفس میکشم
 در این میان یقینا کم گویی‌ها و پر گویی‌هایی‌ شد .من تمام‌ای میل‌ها و کامنت ها یی را که به دستم می‌رسد میخوانم و کم پیش می‌‌آید که از تنبلی ،آنها را بی‌ پاسخ بگذارم.حرف‌ها و درد و دل‌های شما, با اسمی که گاهی‌ مینشینم و با پوزخند به آن نظاره می‌‌کنم.با شاهین نجفی  ۱۷۸ سانت قد و حدود ۸۰ کیلو وزن.با موهایی خرمایی و به هم ریخته   که تنها در تابستان بی‌ کلاه میمانند و چشم‌هایی‌ روشن .نوجوان که بودم میگفتند رنگ مرداب است و من از این رنگ می هراسیدم و دوستش داشتم.مرداب را برای وقار و سنگینی‌ اش دوست داشتم و چون از کودکی شنیده بودیم که جن‌ها آنجا خانه دارند از آن میترسیدم.بزرگ تر که شدم  در حسرت دیدن اجنه بودم.با یکی‌ از هم بازی‌ها شبی‌ را در کلبه ای،در مرداب گذراندیم.شرط بسته بودیم  که مثلن نمیترسیم و جن ببینیم و سوزن داشتیم و داستان‌هایی‌ که شنیده بودیم نقشه و متد بود  برایمان..پیش فرضم این بود که آنها زن هستند و این در آن سن ،حسی مرکب از دلهره و هیجان داشت .تصورکنید مرا با لپ‌های گل انداخته و تیر و کمان یا ترقه و تیله که ابزار کار همیشگی‌ام بود.آن روزها سمت چپ لبم پاره گی نداشت و حنجره‌ام این خش غم انگیز را حمل نمی‌‌کرد.عینک نداشتم و چشم‌هایم به اشیا جز به عنوان بازیچه‌ها نمینگریست و شاد بود. امروز هم چنان جهان را همچون یک بازی میبینم و خودم بازیگر آن، ولی‌ بسیار غم انگیز و چندش آور.مرا هر جا که رها کنی‌ به کودکی‌ام باز می‌گردم و در حسرت آن میسوزم.آن روزها که هیچ نمیدانستم و جهان از محله ی کوچکمان بزرگ تر نبود.زمانی‌ که لازم نبود خودم را توضیح بدهم و تشریح کنم  تا دیگران بنشینند و بر سر جسد متلاشی شده‌ام و آن را آنالیز کنند.دیگران میخواهند که از جنس آنها باشی‌ تا تکه ی گم شده ی خویش را در تو بیابند و  تو در پی‌ تکه گم شده ی خویش در داستان‌ها میگردی.دیگران میل دارند مفاهیم به آنها هدیه شود. آن‌ها همیشه در حد یک مصرف کننده ی ناشی‌ باقی‌ می‌‌مانند.از همین رو من هنر را تا آنجا میفهمم که مرا یاد دستمال توالت نیاندازد.هنر پاک کننده ی چرک‌های مقعد کاهلان نیست که زحمت پاک کردن خود را نمیکشند.

و به همین علت از دین و سیاست و مکاتب ایدئولژیک گریزانم ،چون شرط اول را بر دانستگی مولف می‌‌گذارند و انسان از حد یک مصرف کننده  بالاتر نمی‌‌رود.شعبده بازی برای من هیچ گاه چیز دلچسبی‌ نبوده است ،با اینکه این حرفه را مردود نمیدانم .به هر حال مخاطبان خود را دارد.اما فلسفه و هنر داستانی‌ دیگر است.از همین روی مضحک تر و صد البته ریا کارنه تر از هنر سیاسی چیزی نشنیده ام.بگذارید راحت تر حرف بزنم.نفس باز گویی آنچه که در جنگل در حال اتفاق است چیزی بر ارزش حیوان شناس نمی‌‌افزاید.اینکه آیا او از جفتگیری آنها بگوید یا کشمکش‌هایشان بر سر قدرت و نان،  چه فرق می‌کند.آنچه که هنر را از سیاست جدا می‌‌کند ،اتفاقا پذیرش همانی همین هستی‌ در واقعیت ملموس‌اش است و باز شناخت آن از دید انسان به مثابه ی حیوانی که می‌‌داند و دانستگی‌اش را با دیگران قسمت می‌‌کند.در نتیجه آنکه و آنچه که جواب‌های خود را نهایت دانستگی با پیشفرض‌های کلامی‌ میخواند مشکوک است.رنج بودن ،چه خاستگاهی از جنس رنج‌های ورتر  جوان داشته باشد و چه از جنس شخصیتک‌های شولوخوف،در غریزی بودن‌اش ارزش گذاری می‌‌شود.این یعنی  از ترانه لیلا ی اریک کلاپتون تا بسیاری از غزل‌های حافظ تا شروع یک داستان با حرکت دست یک زن در استخر با توصیف میلان کوندرا .لذتی که در هنر و فلسفه نصیب انسان می‌‌شود در تاویل گری و کشف است و باز بودن همیشگی باب پرسش.اینجا فیلسوف یا هنرمند لخت در برابر هستی‌ می‌‌ایستاد و تجربیات خود را در مقام اولین مخاطب برای آثارش به نقد می‌‌نشیند.من به جز چند ترانه از آنچه که تا کنون منتشر شده یا نشده است را به راحتی‌ به زباله دانی‌ تجربیاتم سپرده ام،سوای اینکه دیگر مخاطبان، هنوز با آنها درگیر باشند یا نه.

بار‌ها از من خواسته شده است که از مرام یا جهت گیری فکری‌ام به گویم.با اینکه گمان نمیکنم کسی‌ ترانه‌ها یم را بخواند و بشنود و بویی از سمت و سوی افکار من نبرد .این بیشتر مرا یاد اعتراف کردن  می‌‌اندازد و من اهلش نیستم.اما بگذار برای یک بار  هم که شده خود را در کلمات و اسامی خلاصه کنم .از اینکه بگویم که در فلسفه یک هیچ انگارم و در جهت گیری سیاسی یک آنارشیست.من به نفس وجود دولت بی‌ اعتقادم و  در آرزوی جهانی‌ بی‌ مرز می‌‌زیم .جهانی‌ که در آن رنگ پوست،زبان ،نژاد،سرمایه و مذهب تعیین کننده ی مرتبه ی انسانی‌ اشخاص نیست.من معتقد به آزادی مطلق انسان هستم.جهانی‌ که در آن اخلاق، دست و پای تجربه را نمیبندد و تجربه ی هر انسان تا جایست که حرمت هیچ انسانی‌ شکسته نشود.من آنچه را که فکر می‌کنم می‌‌گویم.چه امروز و چه آن روزها که در ایران بودم و باور دارم این شجاعت نمیخواهد که البته حماقتی شاعرانه را میطلبد.من از سرزمینی می‌‌آیم که تنها چند درصد کوچکی از میلیون نفر آن کتاب می‌‌خواند و روزها و شب ها و ساعات این مردم با سریال‌ها و موسیقی‌ سفارشی و فیلم‌های آبکی‌ و روزنامه‌های ورزشی پر میشود.حرف زدن از موضوعات جدی زندگی‌, میشود سیاسی گویی و همسنگر شدن با شبکه‌های ماهواره یی ,که مجریانش پلاک فروهر به گردن می‌‌اندازند و برای رسانه‌های برون مرزی تبدیل به جانوری میشوی ناشناخته, که گویی در قحط الرجال این روزها حرف‌هایت عجیب و بعید  است.یا باید به خیل کوروش پرستان و در حسرت سوختگان ایران باستان  در آیی،  یا باید عکس مارکس را بالای سرت بیاویزی . یا باید سیاسی باشی‌ یا باید ازدوستت دارم‌های دوزاری بخوانی و دل خلق خدا راا شاد کنی‌ و با مافیای موسیقی قرار داد ببندی .من ترجیح میدهم که دیگر نخوانم و ننویسم و یا همین راه را ادامه میدهم و مستقل از هر جریانی کار می‌‌کنم.

سال ۲۰۰۹ را با تجربیاتی جدید آغاز می‌کنم.آنقدر آهنگ و ترانه دارم که بشود تا ۳ سال دیگر در سبک‌های راک،پاپ،بلوز و رپ بخوانم.من حنجره ی کسی‌ نیستم و آنچه را می‌‌خوانم که لحظه، در بهت زمان پیش رویم میگذارد.آنقدر‌ها هم این سبک رپ را موسیقییایی نمیدانم که خود را به آن محدود کنم.در واقع میدانم که آنچه که باید می‌گفتم ،در رپ گفتم.اما نگفتنی هایی دارم که بعد‌ها فاش خواهم کرد .

شاهین نجفی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:57  توسط ش. ن  |